|
کافکا: "نوشتن بیرون جهیدن از صف مردگان است"
|
چنين كشتـﮥ حسرتِ كيستم من؟
كه چون آتش از سوختن زيستم من
نه شادم نه محزون نه خاكم نه گردون
نه لفظم نه مضمون چه معنيستم من؟
نه خاك آستانم نه چرخ آشيانم
پَري مي فشانم كجاييستم من ؟
اگر فانيم چيست اين شور هستي؟
و گر باقيم از چه فانيستم من؟
بناز اي تخيّل ببال اي توهّم
كه هستي گمان دارم و نيستم من
هوايي در آتش فگنده است نعلم
اگر خاك گردم نمي ايستم من
نوايي ندارم نفس مي شمارم
اگر ساز عبرت نيَم، چيستم من؟
بخنديد اي قدر دانان فرصت
كه يك خنده بر خويش نَگريستم من
درين غمكده كس مَبادا به حالم
به مرگي كه بي درد زيستم من
جهان كو به سامانِ هستي بنازد
كمالم همين بس كه من نيستم من
به اين يك نفس عمرِ موهوم بيدل
فنا تهمِت شخصِ باقيستم من
بیدل دهلوی
کارگاه ادبی با رویکرد: داستان نویسی، شعر، نمایش نامه و فیلم نامه نویسی، نظریه پردازی ادبی و فلسفه ی هنر و... با معرفی فیلم، رمان، کتاب های شعر، داستان های کوتاه و... هر هفته با موضوعی برای تدریس به صورت کارگاهی پیش می رود. هفته ای که گذشت یکی از اعضای کارگاه از تبریز آن همه راه را برای شرکت در کارگاه ادبی خودش آمد. خانم لیلا جمشیدخواه عزیز، شعرهای زیبایش را شنیدیم و دلتنگ اش شدیم. خانم زینب فرجی عزیز هم یکی دیگر از اعضای کارگاه از راه دور جلسات و تکالیف را دنبال می کند و این عشق و پشت کار ایشان ستودنی ست. آقای محسن سرداری که تازه به جمع کارگاه ادبی پیوسته اند و توسط آقای ایمان شمس دوست قدیمی بنده به جلسه معرفی شده اند دیگر همراهی هستند که بسیار باعث تعجب من شده اند. بله ایشان هر هفته از قم می آیند هر هفته به قم برمی گردند بعضی اوقات جلسه تا 9 شب به طول می انجامد و ایشان به عشق می مانند و سرتا پا گوش اند. آقای علیرضا حسین پور از دوستان جوان کارگاه که پیشرفت شان در شعر چشم گیر بوده و توجه اکثر همکلاسی هایش را هم جلب کرده است. ایشان شعر را با دیگر دوست و همراه من آقای عدنان نوروزی شروع کرده اند و یک روز به کارگاه آمدند. تا اینکه موظف شدند به رفتن به خدمت سربازی. اول نگران اش شدم کلی دلشوره داشتم نکند ادبیات را ول کند روز اخر جلسه ی خداحافظی گرفتیم چند تا شعر خواند و قران را بوسید که بالای سرش گرفته بودم و به رسم سنت مادربزرگم کاسه ی آبی پشت سرش ریختم و دعایش کردم. کاسه ی آب کار خودش را کرد خیلی زودتر از آن چه باید از اموزشی برمی گشت، برگشت. همان چند روز اول بهانه ای تراشید و با سر ماشین شده هفته بعد توی جلسه بود. علیرضا حسین پور به عشق جلسه آمده بود. این ها ارزش است. ارزش همین هاست. و امروز من ثروتمند تر از همیشه هستم. خانم شبنم کاظمی دیگر دوست عزیز و بسیار دوست داشتنی ام که اول بار به معرفی آقای سید مهدی موسوی که برای افتتاح کارگاه آمده بودند، با ایشان از نزدیک آشنا شدم دختر آرام با وقاری که عاشق است. داستان می نویسد و شعر و فیلم می بیند مثل دیوانه ها. تابستان باعث شد تا شروع ترم جدید به شهرش برگردد اما این بهانه برای شنبم ساخته نشده بود او برگشت و جمعه سر وقت در جلسه بود و گفت هر چقدر هم که هر هفته چهار ساعت در راه باشد می آید. همه در این جلسه همین جور عاشق هستنند فقط خواستم اینجا از آن ها بگویم که راه شان خیلی دور است مثل آقای عدنان نوروزی که از قزوین می آید و با اینکه آخر جلسه دارد از مترو جا می ماند اما باز می پرسد و شعرش بی دریغ بگویم عجیب شده است.
می پردازم به آن چه در کاگاره ادبی به عنوان درس پیش گرفته ایم که ترم ها و فصل های گوناگونی دارد. چندین هفته است برای شروع تدریس متونی که در باب نظریه ادبی موجود است به کتاب درسنامه ی نظریه ی ادبی- مری کلیگز اکتفا کردیم تا نخست فلاسفه را به صورت ابتدایی بشناسیم و دریابیم اندیشیدن به نظریه ادبی در ابتدا چگونه آغازیدن گرفت به واسطه آن ها.
افلاتون«حدود 427تا347 پیش از میلاد»
یونانیان باستان ادبیات داشتند اما تا زمانی که افلاتون پا به عرصه ی نظریه پردازی گذاشت، نظریه ادبی وجود نداشت. ادبیات یونان باستان شامل حماسه و اشعار نمایشی، کمدی و تراژدی و برخی اشکال دیگر داستان سرایی بود که همگی به صورت شفاهی عرضه می شدند. شخصیت ها در بستر متن وضعیت انسان را در تئاتر نمایش می دادند و از این طریق الگوهایی برای رفتار و تعامل انسان ها فراهم می کردند. در یونان باستان دانش های فرهنگی از طریق محاکات- روایت یا اجرای صحنه ای ارائه می شد. مهم این جاست که هیچ تمایزی میان شکل های مختلف داستان وجود نداشت: مرزی بین تاریخ، اسطوره، زندگی نامه و ادبیات داستانی امروزی نبود.
افلاتون سنتی فلسفی ایجاد کرد که در آن خرد قابلیت انسان در اندیشیدن استدلالی به برترین و مطلوب ترین شکل فکری و ابزار ارجح برای انتقال دانش فرهنگی تبدیل شد. به گمان افلاتون عقل عبارت است از: اسنتتاج منطقی که مظهر آن را در مناظرات سقراتی اش می بینیم. داستان شعر و نمایشنامه به دلیل آنکه برای ذوق عاطفی مستمعین جاذبه داشت و برای اذهان خردمند و استدلال گر- به روش های نازل انتقال ارزش های فرهنگی و ارائه ی شیوه های بهتر زندگی تعبیر شدند.
نظر افلاتون این است که :هنر از آن جهت که عواطف انسان را برمی انگیزد هرگز نمی تواند مانند استدلال های منطقی"حقیقت مند" باشد. به گمان او حقیقت صرفا با تفکر عقلانی قابل درک است، نمونه ی تفکر عقلانی ریاضیات و به ویژه هندسه است که در آن می توان قواعد بی نقص و جاودانه ای را از چند اصل بنیادی استنباط کرد و در ترسیم اشکال از قبیل محاسبه ی مساحت مثلث قائم الزاویه به کار گرفت!
یکی از دلایلی که افلاتون عقل را بر احساس و واقعیات ریاضی را بر "حقایق" احساسات بشری ، ترجیح می داد این بود که او قاطعانه اعتقاد داشت واقیعیت از "مُثُلی" نشئت می گیرد که جاودانه و دگرگونی ناپذیرند و با دنیای مادی بی نظم و همیشه تحول یابنده ای که انسان ها در آن زندگی می کنند تفاوت دارد.
شاید به مدد شناخت ارستو در مبحث بعدی این درس احوالات دردناک این نوع فلسفه نمایان تر شود البته دوستان نباید فراموش کرد این خود بستر اندیشیدن بود و اگر جنگ بر پا نشود و شورش هایی در نگیرد پیش رفتن معنا می بازد و رنگ برچهره می زند.
دیگر مبحث مورد اعتقاد افلاتون که شاید بعد ها به همین خاطر شاعر ها را در جمهور اخراج کرد این بود که همه چیز تقلیدی از مُثُل است یعنی: همه ی نظام های فلسفی متابع او بر این باورند که دنیایی که ما با حواسمان درک می کنیم لمس می کنیم ، می بوییم، می شنویم و حتی می چشیم ، همه توهم یا تصویری محاکات شده از قلمروی دیگر، یعنی از یک دنیای کامل تر است که همان دنیای مُثُل نام داشت. در آن دنیا کهن الگوها با کامل ترین شکل خود وجود دارند و هیچ گاه تغییر نمی کنند. اشیا در دنیای ما صرفا تقلید مُثُلی هستند که در قلمرو صور وجود دارند و به این علت که تقلیدی هستند لاجرم کمال مُثُل اصلی را ندارند. به گمان افلاتون مُثُل "حقیقت"،"جوهر" و "آرمانی" معنا دارد. یا بهتر است برای درک بهتر اینگونه معنی اش کنیم.
اگر ما تقلیدی از "مثل" باشیم به زعم افلاتون پس هنر ما چه شعر باشد چه مجسمه چه... چیست؟ درست گفتید هنر ما تقلید تقلید است در تفکر افلاتون یعنی هنر می تواند خطرناک هم باشد البته این عرض و یا برداشت من نیست این یکی را به جد خود افلاتون می گوید می رسیم به این هم. خب!
به فرموده گی افلاتون از آن جا که هنرمند می کوشد به جای آنکه چون فلاسفه قابلیت های عقلانی را تربیت کند تلاش دارد با آثارش عواطف را برانگیزد به نابخردی، دیوانگی و نیز به عوامل بالقوه خطرناکی منتسب می شود که ممکن است جریانات منطقی عقلانی ذهنی را مختل کند.
افلاتون با توسل به این تهدید مضاعف- اینکه آثار هنری تقلید از تقلید هستند و احساسات را تحریک می کنند و نه عقل را – نگران بود که هنر و هنرمندان ممکن است نظم اجتماعی را مختل کنند زیرا ممکن بود شهروندان را از جستجوی حقایق که تنها منشا خلل ناپذیز خوبی و درستی هستند، دور کنند.
پس افلاتون در فصل 10 جمهور مخصوص به شعر و شعرا اشاره می کند "این را با چشم های خودم دیدم" و هشدار می دهد که " تمام تقلیدهای شعری مخل فهم ماهیت حقیقی چیزهای اصیل است" اگر چه افلاتون در سایر گفت گوهایش تلاش می کند با واداشتن شعرا به نوشت درباره ی زندگی دولتمرادان نمونه و تشویق شهروندان به تبعیت از فضایل آنها حیات شعر را ابقا کند با بی میلی، اما در کمال قاطعیت تمام شعرا را از جمهور خود اخراج می کند – به نظرش خطر آنان به قدری است که نباید در جامعه ی آرمانی او باقی بمانند.
افلاتون نگران بود که هنر و از جمله هنر ادبی، شامل شعر و نمایشنامه، دروغ پردازی کند و به انحای نابخردانه بر مخاطبان تاثیر گذارد. دغدغه ی او نسبت به محتوای ادبیات، سنتی را در نقد و نظریه ی ادبی آغاز کرده است که بر تاثیر ادبیات برخوانندگان توجه می کند.
این سنت نقد اخلاقی یا ارشادی استدلال می کند که ادبیات رسانه ی مقتدری ست که احساسات را برمی انگیزد بی آنکه هیچ گونه بررسی عقلی ارائه کند یا تعدیلی در آن احساسات صورت دهد و از این رو می تواند خطری مدام برای مخاطبانش باشد؛ بویژه اگر مخاطبان اش شهروندان نافرهیخته یا ناقص العقل1 جامعه، مثل زنان و کودکان باشند.
Weak- minded-۱
نقد اخلاقی صرفا به محتوای آثار ادبی توجه می کند و به بررسی سود و زیان آن ها می پردازد، اما توجهی به ارزش های هنری یا شکلی آن ها ندارد.
قابل ذکر است-که اگر بخواهید منابع بیشتری بخوانید- افلاتون برخی از بنیادی ترین آرای اندیشه ی غرب را بنیان نهاده است، آرایی که نظریه پردازان ادبی ساختارگرا و پسا ساختارگرا پیوسته با آن ها دست به گریبانند. از جمله این آرا عبارت است از:
-دنیای مادی ای که ما با جسم و حواسمان درک می کنیم دنیایی واقعی نیست، بلکه تقلیدی ناقص از دنیای مُثُل است.
-هنر، در هر شکلی و قالبی، از دنیای مادی ملموس تقلید می کند و آن را به تصویر می کشد. مثل: حتی درخت در طبیعت تقلیدی است از چیزی کامل تر در دنیای دیگری.
-چیزی عالی و زیبا، درست و خوب است که از طریق مراحل منطقی به حقیقت مُثُل آرمانی نزدیک باشد.
-دنیا در قالب مجموعه ای از تقابل های دوگانه شکل گرفته است: عقلانی/غیر عقلانی، نیک/شر، مذکر/مونث، عمومی/خصوصی
-ادبیات اهمیت دارد و از آن جا که بر خوانندگان تاثیر عمیق می گذارد باید بر آن نظارت شود.
-محتوای ادبیات، یعنی هر آنچه می گوید و تصویر می کند، مهم تر از شکل و قالبی است که با آن بیان می شود.
در مبحث بعدی جستار و نمونه ی فلسفیدن ارستو دیگر پایه گذار تفکر غرب را مطرح خواهیم کرد که البته در جلسه کارگاه "جمعه" یک پارچه درس داده شد تا فرصت مقایسه اندیشه ی این دو متفکر فراهم شود. حال با توجه به اینکه این جا در وبلاگ کارگاه ادبی مکتوب با این بحث روبه رو هستید ایرادی وارد نیست در فرصت بعدی به معرفی ساده و قابل درک ارستو بپردازیم. در معرفی افلاتون نیز سعی بر این بود بسیار ساده به معرفی او پرداخته شود. تا بعد از شناخت فلاسفه و بنیادهای نظریه های ادبی راحت تر بیاموزیم چیستی ها را. چرا که به زعم بنده این الفبای نقد ادبی ست اینکه بدانیم از کجا و چگونه و چرا شکل گرفته است.
برای دوستانم در شهرستان هرگونه سوال دربارهِ مبحث درسی از طریق تلفن و ایمیل ممکن است من پاسخ گو هستم و به عشق ادبیات در خدمتم.
جمعه ای که گذشت به معرفی سینمای برسون که با فیلم "جیب بر" آغاز شد، پرداختیم
تکلیف کارگاه: داستانی علمی – تخیلی
موضوع: دانشمندی که سال ها به تحقیق عمر کرده است روزی بر میز صبحانه می بیند که موجودات فضایی به زمین می آیند. داستان پیرامون همین کنش به واکنش هایی در متن تن می دهد که ترجیح من این است خود مولفان به پرداخت اش هرکدام به گونه ای برسند. آن چه به عنوان "نقشه" در شیوه های داستان نویسی مطرح کردیم را در این داستان انتظار داریم. گره های متن اجرا شود به این صورت که هر اتفاق به علت بازتاب اش و عکس العمل هایش در متن پیش کشیده شود وگرنه حتی بافتن موی زنی را تصویر نکنید و اگر می کنید مثل: اگر شخصیت داستان راپونزل باشد و مو وسیله ی بالا رفتن شاهزاده از دیوار به اتاق او شود آن وقت بافتن مو امری حیاتی و تصویری مهم است در داستان. این به این معنا نیست که در هر داستانی عناصر به این علت باید کنارهم بنشینند اما این تکلیغف کارگاهی چنین برمی تابد متن را.
در درس هفته یپیش مربوط به "طرح در داستان چیست؟" گفتیم: تعریف متدوال این است که هر چه در یک داستان اتفاق می افتد طرح داستان نام دارد. هنگامی که درباره ی داستان هایی که به پایان رسیده اند صحبت می کینم این تعریف مفید است، اما وقتی داستان های در حال نگارش را در نظر می گیریم این تعریف همان قدر مفید است که بگوییم کیک تولد، شیرینی پخته شده ی بزرگی با تزیینات و شمع است. این تعریف به ما نمی گوید چه گونه می توانیم یک کیک درست کنیم. "انسن دیبل" چنین اعتقاد دارد در کتاب طرح در داستان.
طرح داستان در اصل از رویدادها و وقایع مهم در یک داستان معین ساخته شده است."مهم" بدین دلیل که این وقایع پیامدهای مهمی نیز به دنبال دارند. حمام گرفتن، بافتن مو، بازکردن در، حرف زدن لزوما طرح یک داستان نیستند.
این ها در اصل مباحث مورد تدریس در جلسه ای که گذشت در کارگاه ادبی بود.
شعرهای اعضای کارگاه
آقای آهنگ پشت میله ی بند سکوتی
دستاتو بستن تو زیرزمینه قد یه قوطی
حرفات غم انگیز روی سیم شیش ویالون
بغضت شکسته توی فضای خالی سالن
چندتا میکروفن حرف گلوته آروم نمیشی؟
کنسرت دادی, عاشق جیغی, اکتاو شیشی
یه قسمتی که گم شدی تویه تصویر پازل
تنها یه فرضی تو انتشار خطای حامل
از زیرزمینت بیرون بیا میکروفونو بردار
منو جر بده با نعره های برقی گیتار
با کلید سُل دستاتو واکن رو صحنه هرچند
آقای آهنگ اینجا رواج قتل هنرمند
علیرضا حسین پور
گره ای سال هاست
در گلویم گیر کرده است
این تنها یک گزاره ی خبری نیست
وقتی
به بند کفش هایت می بندم
راه نفسم بند شده
یا دارم
کم
کم
...
به خانه ی تو نزدیک می شوم
لیلا جمشید خواه
تا هفته ی بعد و جلسه ی دیگری از کارگاه ادبی - به عشق اذبیات - ساناز صفایی
باید به روز کنم با خبری از کارگاه، شرایط جاری را توضیح دهم به عنوان مثل و این که ما چه قدر موفقیم و چه همراهان و یاران کم نظیری دارم و همه چیز دارد خوب پبش می رود و آن چنان این چنین تر.
اما مخاطب عزیز به یاد ندارم از ادای آدم های خوشبخت و موفق را درآوردن دل خوشی داشته باشم. نه خیر جلسه خوب پیش نمی رود، یعنی آن چه انتظارش را داشتم نیست، انتطار من همیشه بیشتر است. اصلا چرا واضح توضیح نمی دهم چرا اینقدر مقدمه می چینم تا برسم به دمدمای اصل مطلب تا همه ی دینم را ادا کنم چرا بی پرده هوار نمی کشم سر هر مرد و نامرد که می شناسم و نمی شناسم. چه بر سر من آمده با آن سرسختی و خوی رک و پوست کنده چرا دارم حال شما را به هم می زنم. خود تو که همین حالا چشمت را دوختی به صفحه ی مانیتور داری بین این همه کلمه دنبال یک چیز مسلم می گردی. راستی تو دنبال چی می گردی، این جا چه کار می کنی/ عاشق ادبیاتی؟ عاشق نویسنده ی این وبلاگ کذایی هستی؟ دچار خودشیفتگی ادواری هستی؟ حالت خوب است؟ حقوق ات را گرفتی/ کار پیدا کردی؟ مجوز کتابت را دانند؟ زنت طلاق اش را گرفت؟ شوهرت را بعد چار شبانه روز ماموریت کوفتی دیدی؟ زیر بچه را کم کن، ته گرفت. بی درو پیکر شنیدی؟ من هم. تو چطور؟ تو هم؟ خوبه. پس حالا یک وجه اشتراک داریم.
گفتم جلسه ی کارگاه ادبیات شب شعر نیست. شاید هفته ها هم برای کسی دست نزدیم. گفتم کلاس داستان خوانی نیست. کلاس درس است پانزده سال زحمت کشیدم، خواندم، خواندم و خواندم تازه فهمیدم چقدر عقب هستم هر روز موضوعات را پی می گیرم، می روم کتابخانه برای اعضای کارگاه کتاب های تکلیف هفته ی آینده را تهیه می کنم. به روزتر مطالعه می کنم که سئوال های بی جواب خودم حداقل به حد مسلمی برسد یا نرسد فرقی ندارد البته . جلسه ی هشتم روی وایت برد نوشته بودم؛ "ادبیات چیزی نیست که آن را بیاموزیم ، چیزی ست که از آن مطلع می شویم" _ درسنامه های نظریه ادبی _ جلسه ی قبل تر نوشته بودم؛ نوشتن بیرون جهیدن از صف مردگان است "کافکا" کتاب:_نقد و حقیقت- رولان بارت_ جلسه ی اول گفته بودم؛ می دونید چرا اینجایین ؟ حالا فکر کن یا اصلا فکر نکن معلوم است چه جواب شنیدم. جواب شنیدم: من عاشق ادبیاتم _ اومدم چیز یاد بگیرم _ خیلی جاها رفتم دنبال یه جا می گردم که ... گفتم (که بارها البته این را گفته بودم و قول نمی دهم که بارها البته تر این را تکرار نکنم) من هنوز آنقدر دشمن تان نشده ام که تنها تعریفتان را کنم . عده ای پذیرفته اند که حال و بی حال در مرگ و میر یا زنده به گوری هر عذر بدتر از گناهی فقط به خاطر خودشان هم که شده نه به خاطر مردم بیچاره که چشم شان تازه تر ها ، دستشان نیز هم قبل ترها به قلم ِ قلم شده ی نتراشیده نخراشیده ی مولف متوفی بوده و است ، هر طور شده هفته ای کم کم یک کتاب و یک فیلم بخوانند و ببینند . این مردم را که گفتم بد نیست عرض معترضه ای کنم که چشم شان به تیراژ نچاپیده های ما خشک نشده است خدای نکرده. بل فرهنگِ فرهنگی ما مستلزم همین اطوارهای ناشران زیرزمینی و سیب زمینی های زمینی و امثالهم است که شاید البته فرجی شود و مددی از ما . پس با این مقدمه می روم سر مطلب رابگیرم بخوابانم یک گوشه ی دنجی.
هم اکنون جلسه ی نام برده با اندک افرادی کاشف ، مشکوک و مظنون به عاشقیت در این امر خطیر که نام اش ادبیات است، تشکیل می شود. از انصاف نگذشته، دارند تلاش می کنند و مستعد جنونند. همچنین می بینم بدون هیچ غرور کاذبی تازه، تحمل هم می کنند اخلاق نچسب و سخت گیر من را و با شرایط کمر شکن کارگاه خم به ابرو نمی آورند. همین جا دست تک تک شان را که شاید روزی برای مردم شان نان خاشخاشی تنوری کنند، می بوسم {ادبیات امروز ما راهکار نجات علوم انسانی، روانشناختی، اقتصاد، جامعه شناسی، زبان شناسی، مطالعات جنسیت، علوم سیاسی و ... است و این ها با مفهوم نظریه ی ادبی تلاشی انسان مدارانه در راستای انسان نگریزی است} "مری کلیگز"
اما عده ای که آمدند و رفته شدند! لازم به ذکر می دانم فضای دیالوگ محور این درام تراژدی را از زبان بعضی از این حضار فراری بنویسم : آقا یه سوالایی می کنید عقل جنم نمی رسه _ بهتر نیست شعر بخونن و ما نقد کنیم ؟و ... _ شما که هوشمندید مخاطب عزیز دوستان با تمام عرض ارادت شان به محضر ادبیات ناشناخته ی حداقل مرز و بوم شان فلنگ را بستند تا بعد ... حالا می فهمم دوستی که چندین سال در امر گرداندن یک کارگاه شعر جان کند از چه جان کندنی حرف می زد، جالب اینجاست این معترضه تنها بعد از نه هفته از گذار عمر این کارگاه خطابه شد. یعنی در واقع رنج می کشم که اگر کمی فکر کنند آموختن این همه ناز ندارد. همین جا به اعضای کارگاه به خاطر عشق شان و پشتکارشان احترامم را با ارادت نشان می دهم و می تلاشم از هیچ تلاشی فرو گذار نباشم برای شان که کم است. اگر گمان کردید کنار ما برای تان امن است با ایمیل کارگاه و وبلاگ بنده تماس بگیرید و به ما بپیوندید. کشورتان امروز به نانچیکو و آموزش های رزمی برای دموکراسی نیاز ندارد. به اندیشناکی بشر عاجز نیازمند دارد و اگر روشنفکر کلمه ی مورد علاقه مان است روشنفکرانه هر روزنه ای پیدا کردیم که چیزی به ما می آموزید پرش کنیم. ادبیات مرکز جهان اندیشناکی ست. شاعرید؟ داستان نویسید؟ منقتد هستید؟ به سینما علاقمندید؟ ادبیات نمایشی چطور؟ کدام شان جداشدنی ست از ادبیات؟
چه دانم های بسیارست لیکن من نمی دانم
که خوردم از دهانبندی درین دریا کفی افیون
بعد از تحریر
خودسر هوا زده را شرم رهنون نشود
تا به داغ پا ننهد شعله سرنگون نشود ( بیدل دهلوی)
دوستانی در شهرستان ها به ما پیوسته اند، که باعث خرسندی من و دیگر اعضای ثابت کارگاه است.
برای دسترسی این دوستان و گاهی دیگر دوستان تهرانی که به علت فصل امتحانات چند هفته ای غایب حضورند، تکالیف کارگاه را همین جا عنوان می کنیم.
هفته های آغازین :
تونل_ارنستو ساباتو_مصطفی مفیدی
دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد _ شهرام رحیمیان
اعتماد _ آریل دورفمن _ عبداله کوثری
سنگی بر گوری _ جلال احمد
شعر_ سنگ افتاب _ اکتاویو پاز _ احمد میر اعلایی
چرا ادبیات_ماریو بارگاس یوسا_عبداله کوثری
هفت گفتار درباره ی ترجمه _ کوروش صفوی _ لزوم خوانش این اثر انتخاب درست کتاب های ترجمه شده با توجه به شناخت نامه های ترجمه است.
در همین راستا در کارگاه به زعم نوشتار و تجربه ی خوانش مترجمانی همچون : عبداله کوثری، سروش حبیبی، بیژن الهی، فرهاد غبرایی، مهدی غبرایی، نجف دریا بندری و ...(دیگر مترجمان متعهد در مباحث بعدی معرفی خواهند شد)، معرفی شده اند.
فیلم_ زندگی زیباست _ بنینی
فیلم_ آنی هال _ وودی الن
توضیح : معرفی کتاب ها و یا فیلم های تکلیفی کارگاه در حال حاضر به این صورت است:
در ابتدای هر جلسه دوستان یک کتاب و یک فیلم معرفی می کنند و این مدخل تکلیف جلسه ی بعد خواهد شد.
مثل: اگر دوستی "مرشد و مارگاریتا"ی بولگاکف را خوانده باشد ( که پیش آمده است) دیگر آثار این مولف معرفی می شود و مثل: "دل سگ" تکلیف هفته ی آتی خواهد بود، درباره ی فیلم هم همین گونه است.
هفته ی هفتم :
داستان _ میرا_کریستفر فرانگ _ لیلی گلستان
فیلم_از سینمای برتولوچی انتخاب شود و ببینید
هفته ی هشتم :
داستان _ دل سگ_ میخاییل بولگاکف _ ترجمه ی مهدی غبرایی
فیلم _ سگ آندلسی_ لوییس بونوئل
فیلم_عصر طلا_ لوییس بونوئل
در مورد هر سینماگر، داستان نویس و شاعری که آثارش برای خواندن تکلیف می شود، تحقیقی بنویسید و به صورت مقاله ای کوتاه برای کارگاه ارسال کنید. یک شعر ترجمه شده را انتخاب کنید و یا شعری را ترجمه کنید و به عنوان تکلیف با فونتی با سایز شانزده، پانزده سطر نقد درباره ی اثر بنویسید.
به عشق ادبیات
ساناز صفایی